چهارم محرم
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَدَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِ مُحَمَّدٍ و عـجّل فَرَجَـهُم و اَهلِك أعدآئهـم لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِالله العَلی العَظیمِ. حسبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِیر.
پر از دردم آقا، برایم دعا کن
مریضم سراپا ،برایم دعا کن
گرفتار نفسم،اسیر گناهم
تو ای روح تقوا،برایم دعا کن
بغیر از تو دیگر کسی را ندارم
تو تنهای تنها،برایم دعا کن
زمین گیر دردم،ببین روی زردم
فتادم من از پا برایم دعا کن
منم رو سیاه و منم عبد در گاه
کجایی تو مولا ،برایم دعا کن
امیدم کجائی ،اگر کربلایی
بیا و همانجا برایم دعا کن
تو با سوز سینه،چو آئی مدینه
تو را جان زهرا ،برایم دعا کن
برای ظهورت دعا می کنم من
تو را جان مولا، برایم دعایم کن
مرد صابونی شخص عطاری از اهل بصره می گوید:
روزی در مغازه عطاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم؛ اما جوابی ندادند. من اصرار می کردم؛ ولی جوابی نمی دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آن که آنها را به رسول ا...(ص) قسم دادم. مطلب که به این جا رسید، اظهار کردند: ما از ملازمان درگاه حضرت حجت(ع) هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم. همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید. گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم گفتم مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید اگر اجازه فرمودند، شرفیاب می شوم والا از همان جا برمی گردم و در این صورت، همین که در خواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد؛ اما باز هم امتناع کردند. بالاخره وقتی تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند. من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحویل دادم و دکان را بستم و با ایشان به راه افتادم، تا آن که به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون این که لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند؛ اما من ایستادم. متوجه من شدند و گفتند: نترس؛ خدا را به حق حضرت حجت (عج) قسم بده که تو را حفظ کند بسم الله بگو و روانه شو. این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حق حضرت حجت ارواحنا فداه قسم دادم و بر روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آن که به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد. اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم. وقتی باران را دیدم، به یاد صابونها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت؛ لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ کنم؛ اما با همه این احوال از همراهان دور می ماندم. آنها وقتی متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت قسم دادم و بر روی آب راهی شدم. بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آن جا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنه بیابان، چادری به چشم می خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود. همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است و با آنها تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمی دیدم حضرت فرمودند: یعنی او را به جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید؛ تقاضای او را اجابت نکنید و در شمار ملازمان ما ندانید؛ زیرا او مردی است صابونی. این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از وابستگیهای دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد. این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آیینه دل، به تیرگیهای دنیوی آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمی شود و صورت مطلوب، در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد.
***************
شهادت دو طفلان حضرت زینب(س)
بود زینب را دو مه سیما پسر
کز فروزان چهر هر یک چون قمر
هر دو از رخشندگی بدری تمام
وز دو گیسو لیلة قدری تمام
شد به سوی خیمه بانو باشتاب
با دلی پر آتش و چشمی پر آب
با سرشک افشاند گرد از مویشان
شانه زد بر عنبرین گیسویشان
هردو را بر بست تیغی بر میان
و آن گه ایشان را بسان ارمغان
نزد شه آورد و بوسیدش قدم
گفت کای شاهنشه گردون خَدم
تو سلیمان و من آن مور ضعیف
واین دو فرزند من آن ران نحیف
تحفة این مور اگر ناقابل است
مشکناش دل زآن که او را هم دل است
تحفة ناقابلش را کن قبول
تا نگردد مور هم از غم ملول
آن قدر افشاند سیلاب از دو عین
تا مرخص کرد ایشان را حسین
مادر آنان را چو جان در بر گرفت
وز دهانشان توشه با لب برگرفت
گفت ای قربانتان جان و تنم
وی ضیاء دیدههای روشنم
رو ز جان سازید قربان حسین
تا که گردم سرفراز عالمین
هر دو را با داغ و سوز و اشک و آه
شاه دین آوردی اندر خیمهگاه
بر زنان شور و قیامت در گرفت
هر زنی یک طفل را در بر گرفت
هر زنی آمد پی دیدارشان
بوسه زد بر چهرة خونبارشان
غیر زینب کز حرم نامد برون
بلکه اشکش هم نزد سر از عیون
تا برادر را نیفتد در خیال
که ز غم زینب شده افسرده حال
******* مقصود کرمانی *********
پیام
1. کسی که در راه خدا و دوستی او با خلوص کاری انجام میدهد، آن را نمیبیند. اینجا هم زینب کبری(س) با آنکه دو نور دیدهاش را از دست داده است، هرگز نامی از آنان نمیبرد.
2. کریم، بیمنت کرم میکند و لئیم، پول سیاهی را با هزار منت میدهد. آنکه کریم است، بهترین و گرامیترین چیزها را با شرم میدهد، زینب(س) هم با اینکه دو دلبندش فدا شده بودند، هنوز هم خود را شرمنده حسین(ع) میداند.
چگونه سر زخجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
زمزمه زبانحال برادر و خواهر
داداش ، هدیه هامو برات آوردم
زندگیمو به تو سپردم ، تو یار می خوای من که نمُردم
داداش ، تحویل بگیر این بچه هامو
تر نکنی یه وقت چشامو ، قبول کن این دسته گلامو
شرمنده ام ندارم ، بیشتر از این عزیزم
خون کبوترامو ، به پای تو می ریزم
بذار گلای سرخم ، بشن براتو پرپر
می خوان بشن فدای ، یه تار موی اصغر
حسین غریب مادر
زینب ، ای خواهر دشمن ستیزم
ببین دارم عرق می ریزم ، خجالتم نده عزیزم
زینب ، کوفیا نامردن و گرگن
مهموناشونو سر می برّن ، نذار خجالت بکشم من
اینا که مثل قاسم ، زره به تن ندارن
اگه برن به میدون ، چی سرشون میارن
خواهر ببین دشمنا ، نیزه هاشون چه تیزه
نذار که خون طفلات ، جلو چشام بریزه
زینب غریب مادر
************ محمدمهدی روحی************
روضه طفلان زینب(س)
روز عاشورا شد آمدند عون و محمد خدمت مادر ، اجازه گرفتند. مادر جان مىخواهيم برويم جان خود را فداى دائى جونمون كنيم، گفت احسن بر شما، چشمهايم را روشن كرديد، خود زينب(س) لباس و شمشير برايشان آماده كرد و با وقار و صلابت زينبى آمدند خدمت دائى ابى عبداللَّه سلام كردند..
=ما فدائيهاى دين و مذهبيم
آبروى خواهر تو زينبيم
=خواهرت موهاى ما را شانه كرد
ما دوتا را خادم اين خانه كرد
=جام عشقت را به ما پوشانده است
جوشنى بر جسم ما پوشانده است
=گفته اكنون موقع رزم شماست
كربلا ميخانة بزم شماست
=خويش را بر يار ارزانى كنيد
جان به قربانگاه قربانى كنيد
-----------------------
ما دو گل ياس توئيم طفلان احساس توئيم
شاگرد عباس توئيم غريب حسين جان، حسين
گيرم كه سنّ ما كم است اين شوق ما مقدم است
دلهاى ما پر از غم است غريب حسين جان، حسين
ما دو هديه بهر تو از زينبيم آسمان عاشقى را كوكبيم
مادرا غصه مخور ما كه نمرديم مهر دايى همره شير تو خورديم
كن كفن بر پيكر ما بهر يارى برادر رو سپيدت مى نماييم نزد ليلا جان مادر
اباعبدالله بچه ها را در آغوش گرفت و فرمود: مادرتان كجاست بگوئيد بيايد اباعبداللَّه با خواهر ملاقات كرد و ديد زينب(س) دارد گريه مى كند، سر خواهر را به سينه گذاشت اباعبداللَّه گريه كرد
اینان کم از دو لاله احمر که نیستند
از یاوران خوب تو کمتر که نیستند
هر چند نور چشم من اما عزیز تر
از حنجر بریدة اصغر که نیستند
گیرم شهید گشته ، فدای تو می شوند
در کربلا سیاهی لشگر که نیستند
به هر نحوى بود اجازه داد كه بچه ها به ميدان بروند، هر دو به سوى دشمن حمله كردند رجز خواندند خودشان را معرفى كردند، جنگ نمايانى كردند، چند تا از دشمنان را به خاك و خون كشيدند، يكى از دشمنان فرياد زد اينها بچه هاى زينب(س) هستند، بعضى گفتند اين خواهر چقدر علاقه به برادرش داره كه نور ديده هايش را فدايى مى كند، هر دو به شهادت رسيدند، اباعبداللَّه با عجله به ميدان آمد، بدن بچه ها را در آغوش گرفت و همانطور آنها را به سمت خيمه ها آورد، زنها و اهل خيام آمدند و تسليت گفتند هرچه نگاه كرد، خواهرش را نديد، تا اباعبداللَّه زنده بود، خواهرش هيچ به رويش نياورد.
بذار فدای اكبرت شن
غرق به خون برابرت شن
تا افتخار خواهرت شن
حسین
قول میدم این گلهای زیبام
اگه برن از جلو چشمام
از خیمه ام بیرون نمیآم
حسین
میون گلزارت شن
بذار بلاگردون
چشم علمدارت شن
همه ذكر و فكر زینب حسینه
غصه نخور غریبی
فدای نیم نگاهت
من و دوتا جوونم
اینجا میشیم سپاهت
نوحه طفلان حضرت زينب(س)
(زينبا يا زينبا )2
=اي فداي هستي تو هست من
گر بگيري اين دو گٌل از دست من
=تا اَبد ممنون تو خواهر شود
مفتخر در نزد پيغمبر شود
=ارمغانم گرچه ناقابل بوَد
عفو كن اين كار ،كارِدل بوَد
=گرچه از سوز تو جانم بر لب است
اين دو گُل هم برگ سبز زينب است
=چشم مولا تا كه بر گلها فتاد
سر به روي شانۀ خواهر نهاد
=باغبان گيسوي گلها تاب داد
لاله را ازسر شكستن آب داد
*************************
نوحه فرزندان حضرت زینب(س)
برادر عزیزم زینب شود فدایت
آوردم از مدینه دو دسته گل برایت
هدیۀ من همین است داغ دو نـازنین است
خونِ جگر ز دیده بر تو روانه کردم
گیسوی هر دو را خود با گریه، شانه کردم
هدیۀ من همین است داغ دو نـازنین است
وقت سفر سفارش نموده شوهر من
هدیه به حضرت تو گردد دو گوهر من
هدیۀ من همین است داغ دو نـازنین است
شکر خدا که امروز مادر دو شهیدم
روز جزا به نزد فاطمه روسفیدم
هدیۀ من همین است داغ دو نـازنین است
عنایتی که امروز به چشم خود ببینم
بر سینهام نشیند داغ دو نازنینم
هدیۀ من همین است داغ دو نـازنین است
از اوّل این دو تن را پروردهام برایت
تا خون پاک هر دو ریزد به خاک پایت
هدیۀ من همین است داغ دو نـازنین است
*********************
طفلان حضرت زينب(س)
گلدسته هاى زينبى پرپرشده در كربلا
از بهر يارى حسين، افتاده روى خاكها
خون شد دل اهل ولا، شد كلُ ارض كربلا
نور دو چشم زينبى پوشيده اند بر تن كفن
از تيرو تيغ ونيزه ها چون لاله خونين بدن
واويلتا از اين عزا، شد كلُ ارض كربلا
در خاك و در خون برزمين افتاده پرپر مى زنند
چون مسيرخونين بال و پر بر خاك ره سر مىزنند
اى نور چشم مصطفى ، شد كلُ ارض كربلا
با ناله گفتند يا حسين برديدن طفلان بيا
چشم انتظار مابود زينب درون خيمه ها
زينب بيا زينب بيا، شد كلُ ارض كربلا
من ذاکر و مداح ثنا خوان حسینم